تبلیغات
همه چیز هست - مکالمه ی دختر و پسری در کتابخانه

همه چیز هست

سلام ....

"خانم!..."
"بفرمائید..."
"ببخشید ... شما این كتاب را در كتابخانه جا گذاشتید.
( یعنی ... یعنی منم به كتابخانه میرم. )"
"اوه خیلی ... ممنون ..."
"كتاب خیلی سنگینی است: روح فلسفه در قرون وسطی ... دیدم كه همیشه از این جور كتابا می خونید.
( یعنی من هم واردم ... در ضمن تو مورد توجه منی. )"
"شما از كجا می دونید؟ ...
( یعنی مرا دید میزنی؟ )"
"من زود توجه ام به كسانی كه فلسفه می خوانند جلب می شود ... آخه در شهر ما از این كتابا گیر نمیاد ...
( از تو خوشم میاد ... در ضمن از شهرستان اومدم ... دلت برام نمی سوزه؟ )"
"عجب! ... پس حالا باید خیلی خوشحال باشید.
( پس تو هم از شهرستانی های تازه به دوران رسیده ای. )"
"معلوم است ... من هیچ دختری را نمی شناسم كه اهل فلسفه باشد.
( یعنی تو برای كتاب و امكانات گفتی ولی من از دیدن خودت خوشحالم ... یكی به نفع من! )"
"واقعاً ... ولی من برعكس شما خیلی می شناسم ... با اجازه ...
( خودت را جمع كن ... رویت را هم زیاد نكن )"
"اوه ... البته ... ولی ببخشید ... شما كتابای دیگر این نویسنده را دارید؟
( می شود یكبار دیگر همدیگر را ببینیم؟ )"
"كتابخانه همه ئ كتابهایش را دارد.
( خر خودتی )"
"می دانم ... ولی گویا كتاب حكمت مشاء را داده اند به كسی كه پس نیاورده.
( فكر می كنی به این سادگی ول می كنم؟ )"
"خب ... مثل اینكه خیلی علاقه مندید ... برایتان می آورم.
( تسلیم ... من هم از تو بدم نمیاد. )"
"فردا ... همین جا ... همین ساعت ...
( دیدی ... من بردم ... پس من تعیین می كنم. )"
"فردا نه ... فردا خیلی كار دارم ... پس فردا
( كور خواندی ... من تعیین می كنم ... در ضمن حواست باشد من وقتی ندارم با تو تلف كنم. )"
"ممنون ... ببخشید زحمت دادم ...
( باشه ... اصل دوباره دیدن است ... هوراااااا! )"
"خواهش می كنم ... بازهم متشكر از كتاب
( خیلی هم ازت بدم نیومد. )

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :